
رویا هایم و زندگی واقعی ام p1

زنگ آخر مدرسه خورد ، مرینت و آلیا مثل همیشه و خیلی عادی داشتن وسایل هاشون رو جمع میکردند که یهو...
+آدرین: سلام مرینت!
-مرینت: آ سلام آدرین!
+ مرینت میتونم باهات صحبت کنم؟
مرینت رنگش پرید
- راجع به چه چیزی؟
_آلیا: مرینت باهاش برو این میتونه موقعیت خوبی باشه!
- آه ، باشه!
+ مرینت خودت هم میدونی من تازه اومدم توی این مدرسه و هیچ آم خوب میدونی...
- هیچ دوستی نداری؟
+ آره!
- نگران نباش آدرین من میتونم باهات دوست بشم!
آدرین آهی کشید و گفت: کار سختی بود!
+ میدونی من توی پیدا کردن دوست خیلی بدم ولی اگه کسی باهامم دوست بشه تا آخر عمرش باهام دوست میمونه!
- یعنی...
_ ببخشید وسط حرفتون پریدم ولی مرینت دیگه باید بریم.
- میبینمت آدرین!
_ آدرین بهت چی میگفت؟
- هیچی میگفت میای باهم دوست بشیم منم گفتم آره.
....... اتاق مرینت .......
- چطوره برای آدرین یه نام بنویسم بهش بگم من تا آخر عمرش دوستش میمونم!
+تیکی: مرینت این کار رو نکن!
- چرا؟
+ آخه میدونی بنظرم آدرین از اون آدم های هست که خب چطوری بهت بگم؟
مرینت آهی کشید و گفت: میدونم تیکی دارم زیاده روی میکنم!
+ منظوری نداشتم!
- نه نه نه ممنونم که بهم گفتی !